تبلیغات
آبای انزلی

آن کس که تو را شناخت جان را چه کند/ فرزند و عیال و خانمان را چه کند... یا مهدی(عجّل الله تعالی فرجه الشریف)...

سبحان الله عمّا یصفون...

نویسنده :سونیا سجادی
تاریخ:پنجشنبه 18 اردیبهشت 1393-08:25 ب.ظ



سبحان الله عمّا یصفون...
پاک و منزّه است خدا از آنچه وصفش می کنند...





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آدرس وبلاگ جدید: annarestan.womenhc.com "انارستان"

نویسنده :سونیا سجادی
تاریخ:چهارشنبه 27 خرداد 1394-02:53 ق.ظ




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

راهب شهید

نویسنده :سونیا سجادی
تاریخ:یکشنبه 3 خرداد 1394-03:44 ب.ظ



در جریان جنگ صفین ، هنگامى كه امیر مؤ منان على (علیه السلام ) در یكى از روزهاى جنگ همراه یاران در بیابان عبور مى كردند، تشنگى آنها ر
ا فرا گرفت ، و آبشان تمام شده بود، و یاران در آن بیابان براى جستجوى آب ، به هر سو مى رفتند، آب نیافتند، و لحظه به لحظه بر شدت تشنگى آنها افزوده مى شد. امیر مؤ منان على (علیه السلام ) از جاده كنار رفت و اندكى در بیابان حركت كرده ، ناگهان ، چشمش به دیرى (عبادت گاه ) افتاد، كه یكى از راهبان مسیحى ، در آن جا عبادت مى كرد. على (علیه السلام ) به یاران فرمود: ندا كنند تا راهب ، از ورود ما به آن سرزمین آگاه شود، آن ها ندا زدند، راهب متوجه آنها شد، حضرت على (علیه السلام ) نزد آن راهب آمد و پرسید: آیا در این جا كه سكونت دارى ، آب وجود دارد؟ راهب گفت : نه ، در این نزدیكى آب نیست ، در دو فرسخى این جا آب پیدا مى شود. على (علیه السلام ) كه سوار استر بود، استرش را به طرف قبله برگرداند و محلى را كه نزدیك آن عبادتگاه بود نشان داد و به یاران خود فرمود: این مكان را بشكافید، آنها همان مكان را با وسایلى كه داشتند، حفر كردند، ناگهان سنگ بزرگى پیدا شد و عرض كردند: اى امیرمؤ منان در این جا سنگى پیدا شده كه كلنگ در آن اثر نمى كند، همه یاران جمع شدند، هرچه نیرو مصرف كردند، نتوانستند كارى از پیش ببرند، و آن سنگ همچنان استوار، در زمین برقرار بود. امیرمؤمنان على (علیه السلام ) خود وارد كار شد، انگشتانش را زیر سنگ برد، و آن را حركت داد و سپس از جا كند و به چند مترى انداخت ، ناگهان دیدند در زیر آن سنگ ، آب سفیدى پیدا شد، كنار آن آمدند و از آن آشامیدند، كه بسیار گوارا و خنك و زلال بود، سپس على (علیه السلام ) آن سنگ بزرگ را برداشت و به جاى خود نهاد، و دستور داد، با خاك آن را بپوشانند و اثرى از آن دیده نشود. راهب در عبادتگاه خود، همه این جریان را دید، فریاد زد: اى مسافران بفرمایید و نزد من بیایید. على (علیه السلام ) همراه یارانش نزد راهب رفتند، حضرت على (علیه السلام ) در پیشاپیش ‍ یاران نزدیك راهب شد. راهب به حضرت على (علیه السلام ) رو كرد و گفت : آیا تو پیامبر مرسل هستى ؟ فرمود: نه . پرسید: آیا فرشته مقرب هستى ؟ فرمود: نه . عرض كرد: ((پس تو كیستى ؟)). على (علیه السلام ) فرمود: ((من وصى رسول خدا محمد بن عبدالله (صلی الله علیه و آله و سلم ) خاتم پیامبران هستم )). راهب گفت : دستت را بگشا، تا براى خدا به دست تو، اسلام را قبول كنم ، على (علیه السلام ) دستش را گشود و فرمود: گواهى بده به یكتایى خدا و رسالت پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم ). راهب گواهى به یكتایى خدا و رسالت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم ) داد و بعد عرض كرد: گواهى مى دهم كه تو وصى رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم ) هستى ، و شایسته مردم بعد از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم ) به امر وصایت او مى باشى . سپس عرض كرد: این عبادتگاهى را كه من در آن هستم فقط به منظور شناختن مردى بنا شده است كه این سنگ بزرگ را از جا مى كند، و آب از زیر آن در مى آورد، قبل از من ، راهب هاى بسیار در این جا بودند، و آن شخص را نیافتند ولى خداوند این موهبت را نصیب من كرد، كه شما را یافتم ، ما در یكى از كتاب هاى خود، و از آثار علماى خویش ، یافته ایم كه در این بیابان ، چشمه اى وجود دارد كه سنگ بزرگى روى آن قرار دارد، و به مكان آن ، كسى آگاه نیست . جز پیامبر مرسل یا وصى پیامبر، و این كه خداوند ((ولى الله )) دارد كه مردم را به سوى حق دعوت مى نماید و نشانه اش ، شناختن مكان این سنگ و قدرت او بر از جا كندن این سنگ مى باشد، و من وقتى دیدم ، تو این سنگ بزرگ را از جا كندى ، آن موضوع مهمى را كه مدت ها در انتظارش بودم برایم تحقق یافت . قطرات اشك از دیدگان امیر مؤ منان على (علیه السلام ) سرازیر شد و فرمود : حمد و سپاس خداوندى را كه در كتاب هایش نام مرا ذكر نموده است ، سپس على (علیه السلام ) به یاران فرمود: جلو بیایید تا گفتار این راهب را بشنوید، آن ها پیش آمدند و گفتار راهب را شنیدند، و خدا را شكر و سپاس گفتند: سپس به سوى میدان جنگ صفین رهسپار شدند، راهب نیز با آنها به راه افتاد، و در جنگ صفین به شهادت رسید، على (علیه السلام ) بر پیكر مقدس او نماز خواند و او را دفن كرد، و براى او بسیار طلب آمرزش نمود.

                                                                                                                                                   اعلام الورى ، ص 178




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بوی نان حلال. .

نویسنده :سونیا سجادی
تاریخ:چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394-01:28 ب.ظ

   

پدری که پینه بسته است دستانش از بس که پینه زده است کفش های میانسال مردمان را. . و وصف حلال را تمنا می کند از دستانش. . آری او یک پدر است!




پدری که عبایش، لباس تقوایش علم و دین را با هم توامان به دوش می کشد و رسالتش  با روح آدمیزادگان گره خورده است. . آری.. او نیز یک پدر است؛ پدری پر از احساسات لطیف و وجودی که تارو پودش بافته ی از عشق است!




و شاید تو. . پدری که شاید دخترت خجل شود روز خواستگاری اش از رنگ و لعاب لباس کار پدرش! اما بوی نان حلال که در میان باشد عطر زندگی عوض می شود. . شانه های مردانه ای در زیر این لباس نارنجی رنگت پنهان است. . آری تو نیز یک پدری. .
 

و پدری که من باب وظیفه پدری اش که به دوش کشیدن بار زندگیست، بار دیگران را در کوچه و بازار به دوش می کشد! او نیز یک پدر است. .




و پدری که سالهاست زندگی کرده با تخته سیاه و گچ های رنگی. . بالا رفتن نمره عینک. . بی خوابی های بعد از شب امتحان دانشجویان برای کم کردن حجم برگه های تصحیح نشده! او نیز یک پدر است. .

و مادری که سالهاست با شانه خالی کردن مرد زندگی اش، می شود بابای خانه! جوانی و نیازهای مقتضی جوانی اش را در پارچه عفت پیچیده و در صندوقچه دلش پنهان می کند.. آری او نیز یک پدر است!

ویرایش خواهد شد. .



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

من دخترم... دختری مسلمان

نویسنده :سونیا سجادی
تاریخ:سه شنبه 1 اردیبهشت 1394-07:33 ق.ظ


من دخترم... دختری از جنس بلور، همطراز نور، پُر وجو و پُر سرور، پرتوی از تلألؤ حور، پُر غرور در مقابل چَشمانی که نامحرم می خوانندشان!
من از جنس آن بانوئی ام که رحمت عالمیانم امّ ابیها می خواندش... من از جنس آن دختری هستم که محل جلوسش زانوان احمد و مصطفای خداوندی بود... من از جنس فاطمه ای هستم که سیب بهشتی، عطر از سینه اش طلب می نمود...
گلهای همیشه بهار حیاط مادربزرگ هم توان رقابت با طراوت پیچیده در حیای دخترانه ام را ندارند... شاید تنها دماوند بتواند غرور مقدسم را درک کند؛ آن زمان که زیبائی های خداوندی ام را در لابلای چادر عفت و حیا می پوشانم! من دخترم... دختری مسلمان!
پدرانه های پدرم مرا سیراب از محبت اغیار می کند و رفاقت های برادرم، بی نیاز می کند مرا از طلب توجه جنس مخالف در کوی و بازار!
ملاک بلوغ عقلی ام را درآمدن دندان عقل نمی دانم؛ بلکه برق نگاه از سر رضایت شماست[اشاره به مادر که در صحنه هست] که مرا به خودباوری می رساند!
آنقدر ز دامان عفیف و پُر زمهر مادرم دانستنی ها کسب نمودم که دیگر نیازم به سمت "ادب از که آموختی ز بی ادبان" نمی رود...
دختری که ظرافت های خانه داری اش، عِطر کدبانوگری های مادرش را می دهد...
آماده برای همسر شدن...
جنس دخترانه من آن قدر ترد و لطیف است که حتی صدای پای گامهایم نیز می تواند سرهای اغیار را به سمتم بکشاند... که حتی طنین صدایم نیز ممکن است دلها را بلرزاند؛ اما زینب سلام الله علیها، دخت علی علیه السلام مقتدای من است؛ صلابت در نوای من است... حُجب همراه حیا در نگاه من است... آزادگیِ در پس معجر پناهگاه من است... آری، دختر حیدر کرار مقتدای من است... زینب سلام الله علیها ، بانوی تمام عیار من است...
من دخترم... دختری مسلمان...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

برای فرزندم...

نویسنده :سونیا سجادی
تاریخ:سه شنبه 1 اردیبهشت 1394-06:59 ق.ظ


بعد مدت ها؛ بسم الله الرّحمن الرّحیم...
در حرف های مادرانه ام قصد انشاء کردم...







بیا دلبندم! بیا که چند لحظه ای برایت حرف دل بگویم...
فرزندم! نازنینم! بگذار چون زهرای اطهر، دختر پیمبر، ندایت کنم؛ میوه دلم! نور چَشمم!
بدان که گنجینه جوانی ام را ذره ذره برای بُرنا شدن ات خرج کردم... از زمانی که دانستم قرار است برای کامل شدن تو، تکه ای از روح خدا در وجودم دمیده شود سعی ام را بر این گذاردم تا ظرف وجودی ام را مطهر کنم... برای طلوعت، غرور و منیت ها را به غروب سپردم و به افق ازخودگذشتگی رسیدم...
روحم را گهواره وجودت کردم... اما یادت باشد اولین لالائی که گوشهایت را نوازش داد شهادتین پدرت بود؛ همان بی همتاترین سردار زندگی مان!
یادت هست زمانی که در کودکی خطایی می کردی از خودم به خودم پناه می آوردی! بدان که اکنون نیز آغوش من توان آرام بخشیدن را دارد؛ همیشه؛ همه جا... حتی پس از آرمیدنم در زیر خاک های سرد...
بدان دلبندم که مادری در شب بیداری و از غذای خود زدن و تمام وقت خود را در شست و شو گذاردن و امثالهم خلاصه نمی شود! اینها قداست اولیه است؛ اصل چیز دیگریست... آن مادری بهشت در زیر پاهایش سبز می شود که روح فرزندانش را مصفا کند؛ بنای عقاید الهیشان را ذره ذره بر روی هم بسازد و به اوج برساندشان!  
من، مادرت هستم... قبله ات نیستم؛ اما می توانم قبله نمایت باشم... راه را نمایانت کنم؛ از بیراهه هایی که پَرچینش خار مغیلان است برحذرت دارم...
اگر شبی را با بیداری بر بالین بیماری ات سحر کردم منتی نیست؛ که سرشار از مهر مادرانه ام
تنها یک چیز می تواند مرا به غروب بکشاند! و آن تَرَک برداشتن عقایدی است که سالها قبل از بسته شدن نطفه پاکت، برایت در کنج دلم به ارث نهادم! برایت انسجام بخشیدمشان تا چلچراغ راه بندگی ات باشند...
می دانم که گاهی تکرار بایدها، نبایدها برایت ملال آور است... می دانم بزرگ شده ای... از سالها پیش- همان دم که سر سفره طعام، خودت قاشق به دست گرفتی؛ آن زمان که دکمه های لباست را –هرچند به اشتباه- خودت می بستی؛ آن دم که کفش هایت را خواستی خودت به پا کنی؛ دانستم که طالب استقلالی...
بزرگ شدنت را باور کردم! هستی من! اما لباس تقوایی که اینک در جوانی بر تن کرده ای، تاب اشتباه را ندارد! لک گناه، ننگینش می کند؛ کفشی که قرار است قدم های زندگانی ات را با آن برداری، هرچند مهم؛ اما از آن مهمتر جای پایی است که قرار است بر آن قدم نهی... و چه کسی والاتر از مولایمان علی (علیه السلام)...
بزرگ شدن تو از دلنگرانی های مادرانه من چیزی نخواهد کاست... تو برای من و پدرت، سرمایه دولت ظهوری! سالهای سال است دعای قنوتمان طلب ذریه ای صالح است که سرباز حجت خدا باشد نه سربار!
پسرکم! بین سربازی و سرباری تنها یک نقطه فاصله است و بدان که یک نقطه گناه هم می تواند از سربازی مهدی فاطمه(سلام الله علیهم) تنزلت دهد!
جهان به سمت تکامل است؛ اما انسان ها کمتر میلشان به سمت کمال است! خانه آخرتت را بساز که مسافرخانه دنیا، میراثی است فانی!
دخترم! علاج چشم بد، پناه بردن به پرده های وجعلنا و آیه های معوذتین است و علاج چشمانِ بدترِ نامحرم، تمسک به آیه های حجاب! یادت هست سالها پیش را که خجالت کودکانه تو را پناهنده چادرم می کرد و در پشتم پنهان می شدی؟! اینک تمام دلخوشی ام این است که چون کودکی، پناهگاه حیای دخترانه ات بازهم چادر باشد!
دخترکم! برای دستانی که همواره با وضو شیرت داده مزدی نمی خواهم! هرچند گه گداری که از خستگیِ کارِ خانه در گوشه ای طلب آرامش می کنم گرمای لبانت را بر دستان پُر ز خط مادرانه ام حس می کنم!
در رضایت من همین بس که تو نیز مادری فهیم باشی و میوه های دلت را بی آفت پرورش دهی...
من مادرم...
مادری مسلمان!



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

یاران شکفته... یاران نشکفته...

نویسنده :سونیا سجادی
تاریخ:یکشنبه 24 اسفند 1393-06:49 ق.ظ



  هفته های آخر سال است ؛ از شکوفه های پاکدامنی که بر روی شاخه های غیور درختان نشسته اند می شود فهمید - حتی اگر تقویم نداشته باشی -  امّا هفته های آخر ظهور را از کدام درخت به بار نشته یاران می شود حس کرد ؟! کدام یک کثیرند ؛ یاران شکفته یا نشکفته ؟! .
غنچه های بهاری همچنان در حال سبقت گرفتن از خشکی شاخه های زمستانند ... فصلِ " بیا بیا " گفتن ها و "شکوفه های بهاری باز شدند کجایی گل نرگس" هم ، از "خزان عمر ما با نبودنت به زردی گراییده" و دیگر الفاظ پاییزی و زمستانی جلو افتاده اند ، قلم زنانِ حروف ، خانه تکانی و تکاندن خانه دل و زدودن گردو غبارِ بی معرفتی را استادانه کنارهم گذارده آرام آرام، نثر را نظم می دهند ! ؛ امّا کاش به دنبال این همه تحوّل ، الفاظ دروغین نیز با برف های زمستانی آب شوند و از سر شرم ، نه راهی آسمان ، که سرازیر زمین شوند و دیگر هیچ نشانی از آن ها باقی نماند ... کاش دیگر هیچ اشرفی به خاطر کذب ، هبوط نکند ! کاش هیچ پیشانیی عرق شرمِ بردگی  به خود نبیند ... کاش ، کاش ، کاش .
نقاشی بچگی هایمان را یادت هست ؛ خانه بود ، درخت بود ، حتّی جای پرندگان در آسمان خالی نبود ، امّا جایی برای امام نبود ! ، کسی با عبای امامت در صفحه سپید کاغذ دیده نمی شد ! ... شاید فراموش کردن حضرتِ حاضر ، در لحظه لحظه های زندگانیمان برخواسته از همین کودک درون باشد ... کاش با حسِّ حضورش بزرگ شویم - حتی شده اندکی !  - امّا چه می شود کرد که به کرّات شرمندگی کارمان است ، هم شرمگین خودِ صبورش و هم مادر غیورش ! ، همان مادری که این روزها درخت بودنش با تبر نامردانِ غیر علوی شکسته شد ... خودش را شکستند ، میوه دلش را به ثمر نرسیده از او گسستند ! شدند رسوای دیدگانِ آسمان .
 رفیق عزیز ! مبادا هم نشینی شکوفه و چلچله ، هوشِ فاطمیّمان را ببرد و فراموش کنیم خاموشی مادر حسین(علیه السلام) را ! ... مبادا شیرینی بهار ، جایگزین تلخی رفتن مادر سادات شود ، پس بکوش که ستون های قلب خود را در ایّام هجرتش ، همرنگ شال عزای پسرش مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف)کنیم . 
 رفیق عزیز ، امسال ، بهار فاطمیّ را دریاب .





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زینب علیه السلام!

نویسنده :سونیا سجادی
تاریخ:جمعه 30 آبان 1393-05:05 ق.ظ



روضه خوان!
دیگر مگو که نماز شبش بی رکوع بود
آخر کمر خمیده را به رکوع چه حاجت است!



نفس مطمئنه در اصطلاح به نفسی گفته می شود که در شدائد، ذره ای تزلزل به خود راه ندهد!
کسی همچو زینب کبری سلام الله علیها که در شب یازدهم، با پشت سر نهادن آن همه شدائد، نماز شبش ترک نگشت!
او را در دلاوری و استواری باید علیه السلامش خواند نه علیها السلام!



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

از یزید چه خبر؟!

نویسنده :سونیا سجادی
تاریخ:جمعه 30 آبان 1393-04:44 ق.ظ



طبق نظر کارشناسان تربیت، سه عامل، در کیفیت رشد انسان موثر است:
وراثت، تربیت و محیط.
و اینک بررسی عوامل رشد شخصیتی یزید!
وراثت:
مادر: میسون بنت بجدل، یک مسیحی از قبیله بنی کلب!
 البته باید گفت که یزید از آن دست انسان هائی است که دارای 2 پدر است: پدر علی الظاهرش که همان معاویه است! و پدر فی الواقعش که سفاح، غلام پدر میسون است!
نتیجه اینکه یزید، حاصل زنای میسون و سفاح می باشد!
تربیت:
معلم و ندیم یزید، اخطل نام داشت که باورهای مسیحیت یهودیزه را از کودکی در او نهادینه کرده بود.
محیط:
یزید از ابتدای تولد طبق آنچه در تاریخ ذکر شده، فقط مدت کمی از ایام عمرش را در دمشق بوده و بیشتر در منطقه مسیحی نشین "حُوّارین" تحت تعلیم یک قبیله و خانواده و استاد و غلام مسیحی قرار داشت.  الکامل ج 3 ص 49 می نویسد که یزید وقتی از حوارین به دمشق رفت که پدرش به هلاکت رسیده بود و ده روز هم از آن گذشته بود.
لذا یزید مستقیم سر قبر پدرش می رود و همان جا یک نماز ظاهری هم می خواند و بعد می آید و خلافت را بر عهده می گیرد.
لازم به ذکر است که حُوّارین کُلاً به شراب هایش معروف بود.
نتیجه بحث اینکه یزید یک شبه تبدیل به یزید سفاک نشد!
مراقب باشیم! مراقبت همسری که قرار است پدر یا مادر فرزندانمان شود!
مراقب باشیم! مراقب معلمی که فرندانمان را به دستش می سپاریم!
مراقب باشیم! مراقب دوستان و اطرافیان فرزندانمان!
برگرفته از مقاله نقش جریان مسیحی-یهودی در تربیت یزید
نوشته استاد سید محمدرضا طباطبائی





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بر درد کرب و بلا میافزا!

نویسنده :سونیا سجادی
تاریخ:جمعه 30 آبان 1393-02:17 ق.ظ

خار مغیلان چه ها کرد با طفلان حسین! (علیه السلام)
با پاهای برهنه که در صحراها دویدند!
برای اینکه بشریت در سایه اسلام سروری کند، اسیری کشیدند!
و اینک صدای خلخال گونه کفش های تو. . .



چه کرد رد سنگین دست عدوی سنگدل -که نه دین داشت و نه آزاده بود- با صورت نازدانه های حسین!
صورتی کبود همچو پهلوی مادر!
و اینک سرخی در پسِ سفیدابِ تو. . .


معجرهایی که از آتش خیمه ها مشتعل شدند. . . آستین های لباسی که جای روبند دخترکان پُر ز حیای حرم آل الله را گرفت!
و اینک شال کم عرض و حریرگون تو. . . و دستی که دیگر سال هاست نیمه برهنگی، برایش قبیح نیست. . .


و از چه روی است که سیاهی چادر من برایت ملال آور است اما سیاهی چشمانی که نفس مسوله، زشت را برایشان زیبا جلوه می دهد خوف آور نیست؟!

            

این چه حکایتی است که حجاب من محدودیت است در برخی اذهان؛ اما راه رفتن با نعلینی که یک وجب از ارتفاعش می گذرد محدودیت نیست و محکومیت ندارد برای جماعتش؟! راه رفتنی که هر قدمش، در تمنای تمسک به ستونیست برای فرو نریختن در خیابان!





به واقع این چه حکایتی است؟!
مسلمان! حسین (علیه السلام) هر آنچه داشت فدا کرد. . .
دردها کشید زینبش (سلام الله علیها). . .

حال چه سرّیست که روز شهادتش، روز زینت تو شده؟! حرمت سیاه پوشی مادرش را نگاه نمیداری؟!
مسلمان! تو دیگر بر درد کرب و بلا میافزا!



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ورود اسرائیلیات در مُحرَم!

نویسنده :سونیا سجادی
تاریخ:جمعه 30 آبان 1393-01:37 ق.ظ




علم هائی که پشتشان نه گرم آیه ای است نه روایتی! اصلاً هر که مرد است، چو عباس (علیه السلام) عَلَم حریم امام نگاه دارد!

مدح هائی که مرکب قلم وجودیشان عاری از حکمت و دقت و وثاقت است! کلب حسین می خوانند خود را! برای قُرب، زوزه می کشند! آیا نمی دانند که حسین علیه السلام برای قرب ما به بندگی و آدمیت، بسم الله سفر به کرب و بلا را سرود؟!
یا آن حسینی را که جناب محتشم سر داد "کیست که عالم همه دیوانه اوست" نشناخته اند یا دیوانگی برایشان خوشایند است!

حق الناس هائی که دلشان خوش است با آب دیده برای محرم پاک می شوند؛ اما زهی خیال باطل که حسین علیه السلام صبح عاشورا، تعداد یارانش را به 72 رساند و ذوی الحق الناس ها را سوا کرد و زمین شهادتش را به بها خرید؛ چرا که می دانست حتی اگر حسین علیه السلام باشد و فرزند زهرا سلام الله علیها -که تمام هستی از قِبَل وجودش، هست پیدا کرده اند- بازهم حق الناسش با چند درصد تخفیف برایش حساب نخواهد شد!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

جشنواره ای ها!!!

نویسنده :سونیا سجادی
تاریخ:چهارشنبه 28 آبان 1393-06:52 ق.ظ

داشتم دنبال عکس های برگزیده جشنواره فیلم و  عکس عاشورا میگشتم، عکسای جشنواره فیلم فجر 92 بالا اومد؛ یه صحنه دیدم، نتونستم بی تفاوت از کنارش رد بشم!


                                             



أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ إِذَا بَلَغَتِ الْجَارِیَةُ الْحُرَّةُ سِتَّ سِنِینَ فَلَا یَنْبَغِی لَكَ أَنْ تُقَبِّلَهَا«وقتی دختر بچه شش ساله شد ، برای شما جایز نیست که اورا ببوسید» (کافی  ،ج5 ،ص533).

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

یزید در بین ما؟!!!

نویسنده :سونیا سجادی
تاریخ:پنجشنبه 15 آبان 1393-06:42 ق.ظ


رابطتت با امام حسین علیه السلام چطوره؟!
دوسش داری؟!
دستت و دلت باهاش هست؟!
دلت رو که میدونم... اما دستات چی؟!
براش گاهی مُحرما سینه میزنی میدونم...
گریه میکنی  میدونم...
امّا...

امّا... چرا بعضیا رو که میبینیم عملشون اون طرفیه!
خجالت میکشم بگم کدوم طرفی! آخه خیلی حرف سنگینیه! شاید خُرد کنه بعضیارو این سنگینیش!
ولی حقیقته... شاید ندانسته باشه! امّا هست! نمیشه انکارش کرد!
.
.
3 خصلت یزیدی هست که متاسفانه تو برخی اقشار جامعه دیده میشه!
ریز مینویسم تا قبحش بزرگ نشه!!!


شراب!



سگ بازی!

       

و غِنا!
موسیقی حرام!

              

حالا خودت بگو! تو جزء کدوماشی رفیق؟!
دست و دلت با حسین است یا... ؟!



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کسی چه می داند...

نویسنده :سونیا سجادی
تاریخ:سه شنبه 6 آبان 1393-06:50 ق.ظ


سخن علامه طباطبائی که اهل دل را گریاند:
کسی چه می داند؛ شاید سوره یاسین همان یا حسین بی سر شده است...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چند قدم بَعدِ صبحانه...

نویسنده :سونیا سجادی
تاریخ:پنجشنبه 1 آبان 1393-05:58 ق.ظ


یادش بخیر! من و این خیابان غازیان خیلی با هم عیاق بودیم.
اما الان نیمه حضوری شهروند رشتی شده ام و یکجورهائی می شود گفت که پاره وقت در انزلی زندگی میکنم! به همین خاطر کمتر اتفاق میافتد که بخواهم مسیری را پیاده طی کنم و اطراف و اطرافیانم را دعوت به حضور در ذهن برای بازی در داستان های تخیلی ام کنم.
واقعا هیجان انگیز است که از ذرات معلق در هوا هم نگذری و استدلالی برایش داشته باشی! به چیزهای زیادی می شود فکر کرد و تحلیلی برایش نوشت!
میخواهم یک برش از زندگی چند ساله ام را برایتان نقل کنم! همان که همیشه قصه گوها اولش را با از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان شروع می کنند! راستش دلم تنگ شده! برای آن ایستگاه اتوبوسی که همیشه زیرش پُر از پوست تخمه های شکسته است! همان پوستهائی که خیلی واضح تر از سازمان سنجش و آمار، میتواند درصد جوانهای بیکار کشور را به آدم بگوید! 
عوضش جلوتر، کنار فضای سبز خیابان، چند صندلی هست که اوضاع زیرش اکثراً مثل پارک بانوان پایتخت است! فکر کنم همنشین شبانه شان دو نفر از این خانم های خوش صحبت یا بهتر است بگوییم پُر صحبت بودند که حرف، مجال شکستن چند تخمه را هم ازشان ربوده بود! 
سر راهم تا حوزه خیلی چیزهای جالبی می دیدم!
گذر عابر پیاده که بابت لقی کاشی هایش مدام شرمنده عابرها بود! الان داخل شهر کمتر کوچه ای با سرو کله خاکی پیدا می شود؛ و الا رد پای عابرها خودش در حد یک دیوان حرف برای گفتن داشت!
شاید با یه نگاه فی الجمله به بالجملگی خیلی زندگی ها رسید! سنگینی فشار زندگی را در این دوران تحریم در عمق رد پای بعضی هموطنان به راحتی میشود دید! زمانه ای که شاید در آغوش گرفته آدمهائی را که حتی نائی برای سیلی زدن من باب سرخی صورتشان نداشته باشند!
برویم جلوتر. . . یک پسته، کف خیابان که از شدت درد و سنگینیِ زیر پا ماندن، خندان شده بود! این از آن خنده های دردآور بود که خیلی ها نمی توانند معنایش را درک کنند!
یک آقای نسبتاً چاق که مجبور بود برای گوشت نشدن شام چرب دیشب و هر شبی که میخورد، صبحها دوچرخه سواری کند! هواکش های کتانی مارکدارش که نصف حقوق کارمندای دولت بود خیلی حرفها برای گفتن داشت! در حدی که به فکر تنفس سلولهای کف پایش است!
حقیقتش نمیدانم علّت پیاده رفتن آن آقای نحیف که سائیدگی زیر کفشش نشان از پیاده رفتن های هر روزه می کرد چه میتوانست باشد؟! علی الظاهر یا به فکر سلامتیِ بدنش بود یا جیب شلوارش! آخر برای قشر ضعیف، اندک اندک، پول خردها میتوانند عرض اندامی بکنند و در حد جمع و جور کردن یک گوشه از زندگی در حقشان لطف کنند!
گاهی گوشه خیابان، چند برگ و گل نیمه پژمرده می دیدم که نشان از گذر با سرعت یک ماشین عروس در انتهای شب داشت! ناخودآگاه صدای ممتد بوق ماشین عروس در گوشم میپیچید و همان دعای همیشگی را برایشان می کردم که ان شاءالله در عروسیشان کنار خوشی گناه نباشد! دل مولا نشکند از خوشی زیادشان!
مساله ای قابل توجه مایه تعجب، بانوانی بودند که نمیدانم صبح ها از چه ساعتی بلند میشدند و چطور وقت میکردند ابتدای روز به طراحی دکور ظاهرشون بپردازند و شاهد مثالی برای اصطلاح هفت هشت قلم شوند! نمیدانم فی الواقع پیکاسو و ونگوگ در نقاشی سرعت عمل بیشتری داشتند یا آنها؟! حقیقتاً لا أدری!
اکثراً سکه های کف خیابان که گه گداری به چشم میخورند مرا میبرند به دوران کودکی! زمانی که با پدرم به محل کارش رفته بودم برای برق کشی تونل منجیل! از دیدن آن همه سکه در تونل و اطراف خیابان بُهت زده می شدم! اما بعدها فهمیدم که آنها صدقه سلامتی مسافران راه بودند که از ماشین به بیرون مینداختند!
در عالم کودکی فکر میکردم به گنج رسیدم! آخر ما دهه شصتی ها با سکه پنج تومانی خاطره ها داریم! برایمان در حد کرایه یک مسیر، کار راه انداز بود و علی رغم حجم کمش، مسافت زیادی رخت عابر پیاده گی را از تنمان بر میکند!
اما این قسمت مسیر خیلی برام خوش آیند بود! گذر از کنار چند گُل فروشی! البته هیجانش مال زمان برگشت بود؛ چون گلها در آن وقت بیرون بودند! آدم را به یاد عبور از کنار عطر فروشی های شهرداری میانداخت! گلهائی که هر روز در سبد ژست میگرفتند تا برای برخی عرض تبریک داشته باشند و برای برخی دیگر عرض تسلیت!
کاش گل فروش ها هم مانند عطر فروش ها برای تبلیغ کارشان شاخه گل میدادن به بقیه! خیلی جالب میشد!
صحنه ای که از یه خانم و آقای مُسن دیدم تمام تصوراتمو از تکیه زدن به همسر درهم کرد! چتری که آقا فقط بالا سر خودش گرفته بود و خانم...
موندم تو پنجاه شصت سال زندگی مشترکشون کی به کی تکیه کرده؟! ستون کی بوده؟!
اما بعد... شارژ مصرف شده ایرانسل! یکی دیگر از آن چیزهائی که کف خیابان به کرّات به چشم میخورد! برایم حکم ته سیگار بعضی انسانها را دارد! انگار پولی که بابت هر دو داده میشه یک جورهائی دود شده، راهی نیست آباد می شوند! دومی ریه و هوا را آلوده میکند، اولی زمین و سیگنالای مغز را!
دفتر مسافرتی! این از آن حسرت های بزرگ است که کمر دلم را بد خم کرده! آدمی که حق ورود به کرب و بلا را ندارد! آن هم به بهانه ناامنی! علی الظاهر حسین بن ولی- پدرم- اجازه خروج نمی دهد؛ اما فی الواقع این حسین بن علی است که اذن دخول نمی دهد!. . .
بغض سد راه نوشتنم شده! فعلا بدرود. . . 






داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

معجزات زمینی! گردآوری: میترا رحمتی

نویسنده :سونیا سجادی
تاریخ:دوشنبه 21 مهر 1393-06:37 ق.ظ



 یکی از حربه های مسیحیان، ادعای معجزه است، تبلیغگران مسیحیت، همگی ادعا دارند که شاهد شفا یافتن افراد کور و فلج و غیره بوده اند و البته شبکه های ماهواره ای آنها نیز برنامه هایی را پخش می کنند و در آن فردی را می بینیم که ابتدا کور است، یا فلج است، و بعد شفا می یابد. با این مسئله سعی می کنند شفا یافتن را نشانگر معجزه و حقانیت مسیحیت بدانند!! امّا در پاسخ به این حربه چند مسئله قابل توجّه است:

 اولاً در اینکه این معجزات حقیقی هستند یا خیر باید شک داشت. در فیلمهای سینمایی گاهی می بینیم بازیگری کور یا فلج می شود، و بعد روی او عمل جراحی انجام می شود و او شفا می یابد، آیا به نظر شما، آن بازیگر به راستی کور یا فلج شده بوده است؟ چرا باید باور کنیم که فردی که ادعای کور یا فلج بودن را در ابتدا می کند، به راستی کور یا فلج است؟ در یکی از این برنامه ها، فردی را می آوردند که مثلاً کور بود، بعد مجری او را شفا می داد، و او ادعا می کرد که می بیند، و با کمال خونسردی از مقابل دوربین دور می شد؛ آیا به نظر شما، کسی که بعد از مدّتها دوباره می بیند؟ باید اینقدر مسئله برایش عادی باشد؟

 ثانیاً معجزه چیزی است که سایرین نمی توانند مثل آن را بیاورند، ولی معابد هندوها نیز از این شفا دادنها دارد. مسیحیانی که در ایران برای حضرت عبّاس عزاداری می کنند، این کار را به این خاطر انجام می دهند که از حضرت عبّاس شفا یافته اند. حال مسیحیان که هندوها و مسلمانان را باطل می دانند، باید بپذیرند که وقتی که این شفاها در دینهای باطل دیگران نیز هست، نمی توانند از آن به نفع خویش استفاده کنند.

 ثالثاً خود مسیحیان به ما می گویند که این معجزاتی که در سایر ادیان رخ می دهند، شیطانی هستند!! خب ما می پرسیم: از کجا می دانید این معجزاتی که در دین شما رخ می دهند شیطانی نیستند؟

 بحث دیگری که مسیحیان مطرح می کنند، ادعای مکاشفه و رؤیت مسیح است! مسیحیان معمولاً ادعا دارند که ابتدا درد و رنجی داشته اند و بعد از دیدن مسیح، بهبود یافته اند. در پاسخ عرض می کنیم:

اوّلاً مسیح جزء مقدّسات مسیحیان، مسلمانان، بهائیان و اقلّیتی از یهودیان است، چگونه از رؤیت مسیح، حقّانیت مسیحیت را نتیجه می گیرند؟ رؤیت و شفا یافتن توسّط مسیح، فقط حقّانیت خود مسیح را نشان می دهد، و نشان نمی دهد که کدامیک از گروههایی که ادعای پیروی از مسیحیت را دارند راست می گویند.

ثانیاً ما نیز افراد زیادی را داریم که ادعای دیدار امام زمان، یا شفا یافتن به دست او یا سایر معصومین را دارند. هر چه مسیحیان در پاسخ این می گویند ما راجع به ادعای خودشان می گوییم.

 بحث دیگری که مسیحیان مطرح می کنند، این است که در اسلام خدا دور است، و در مسیحیت خدا نزدیک است و مسیحیان خدا را در قلبشان حس می کنند و به خدا اعتماد کامل دارند. در پاسخ عرض می کنیم:

 اوّلاً در اسلام، ابداً خدا دور نیست، خدا از رگ گردن به ما نزدیکتر است(قرآن، سوره ق، آیه16).

 ثانیاً این خودشیفتگی مسیحیان است که گمان می کنند فقط خودشان هستند که خدا را در قلب حس می کنند و به او اعتماد کامل دارند، چنین حسّی را تقریباً تمام خداباوران دنیا دارند. حتّی شاید اعتماد افراد بیدین به خدا، از مسیحیان بیشتر باشد، زیرا مسیحیان قبول دارند که خدا افرادی را به دوزخ خواهد انداخت، ولی بیدینها می گویند محال است، خدا بندگانش را عذاب کند!(البته در پاسخ به بیدینها می گوییم که عذاب آخرت، نتیجۀ عمل خود فرد است، و نه انتقامکشی خدا بخاطر نافرمانی بندگان)






داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :5
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5