تبلیغات
آبای انزلی - چند قدم بَعدِ صبحانه...

آن کس که تو را شناخت جان را چه کند/ فرزند و عیال و خانمان را چه کند... یا مهدی(عجّل الله تعالی فرجه الشریف)...

چند قدم بَعدِ صبحانه...

نویسنده :سونیا سجادی
تاریخ:پنجشنبه 1 آبان 1393-05:58 ق.ظ


یادش بخیر! من و این خیابان غازیان خیلی با هم عیاق بودیم.
اما الان نیمه حضوری شهروند رشتی شده ام و یکجورهائی می شود گفت که پاره وقت در انزلی زندگی میکنم! به همین خاطر کمتر اتفاق میافتد که بخواهم مسیری را پیاده طی کنم و اطراف و اطرافیانم را دعوت به حضور در ذهن برای بازی در داستان های تخیلی ام کنم.
واقعا هیجان انگیز است که از ذرات معلق در هوا هم نگذری و استدلالی برایش داشته باشی! به چیزهای زیادی می شود فکر کرد و تحلیلی برایش نوشت!
میخواهم یک برش از زندگی چند ساله ام را برایتان نقل کنم! همان که همیشه قصه گوها اولش را با از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان شروع می کنند! راستش دلم تنگ شده! برای آن ایستگاه اتوبوسی که همیشه زیرش پُر از پوست تخمه های شکسته است! همان پوستهائی که خیلی واضح تر از سازمان سنجش و آمار، میتواند درصد جوانهای بیکار کشور را به آدم بگوید! 
عوضش جلوتر، کنار فضای سبز خیابان، چند صندلی هست که اوضاع زیرش اکثراً مثل پارک بانوان پایتخت است! فکر کنم همنشین شبانه شان دو نفر از این خانم های خوش صحبت یا بهتر است بگوییم پُر صحبت بودند که حرف، مجال شکستن چند تخمه را هم ازشان ربوده بود! 
سر راهم تا حوزه خیلی چیزهای جالبی می دیدم!
گذر عابر پیاده که بابت لقی کاشی هایش مدام شرمنده عابرها بود! الان داخل شهر کمتر کوچه ای با سرو کله خاکی پیدا می شود؛ و الا رد پای عابرها خودش در حد یک دیوان حرف برای گفتن داشت!
شاید با یه نگاه فی الجمله به بالجملگی خیلی زندگی ها رسید! سنگینی فشار زندگی را در این دوران تحریم در عمق رد پای بعضی هموطنان به راحتی میشود دید! زمانه ای که شاید در آغوش گرفته آدمهائی را که حتی نائی برای سیلی زدن من باب سرخی صورتشان نداشته باشند!
برویم جلوتر. . . یک پسته، کف خیابان که از شدت درد و سنگینیِ زیر پا ماندن، خندان شده بود! این از آن خنده های دردآور بود که خیلی ها نمی توانند معنایش را درک کنند!
یک آقای نسبتاً چاق که مجبور بود برای گوشت نشدن شام چرب دیشب و هر شبی که میخورد، صبحها دوچرخه سواری کند! هواکش های کتانی مارکدارش که نصف حقوق کارمندای دولت بود خیلی حرفها برای گفتن داشت! در حدی که به فکر تنفس سلولهای کف پایش است!
حقیقتش نمیدانم علّت پیاده رفتن آن آقای نحیف که سائیدگی زیر کفشش نشان از پیاده رفتن های هر روزه می کرد چه میتوانست باشد؟! علی الظاهر یا به فکر سلامتیِ بدنش بود یا جیب شلوارش! آخر برای قشر ضعیف، اندک اندک، پول خردها میتوانند عرض اندامی بکنند و در حد جمع و جور کردن یک گوشه از زندگی در حقشان لطف کنند!
گاهی گوشه خیابان، چند برگ و گل نیمه پژمرده می دیدم که نشان از گذر با سرعت یک ماشین عروس در انتهای شب داشت! ناخودآگاه صدای ممتد بوق ماشین عروس در گوشم میپیچید و همان دعای همیشگی را برایشان می کردم که ان شاءالله در عروسیشان کنار خوشی گناه نباشد! دل مولا نشکند از خوشی زیادشان!
مساله ای قابل توجه مایه تعجب، بانوانی بودند که نمیدانم صبح ها از چه ساعتی بلند میشدند و چطور وقت میکردند ابتدای روز به طراحی دکور ظاهرشون بپردازند و شاهد مثالی برای اصطلاح هفت هشت قلم شوند! نمیدانم فی الواقع پیکاسو و ونگوگ در نقاشی سرعت عمل بیشتری داشتند یا آنها؟! حقیقتاً لا أدری!
اکثراً سکه های کف خیابان که گه گداری به چشم میخورند مرا میبرند به دوران کودکی! زمانی که با پدرم به محل کارش رفته بودم برای برق کشی تونل منجیل! از دیدن آن همه سکه در تونل و اطراف خیابان بُهت زده می شدم! اما بعدها فهمیدم که آنها صدقه سلامتی مسافران راه بودند که از ماشین به بیرون مینداختند!
در عالم کودکی فکر میکردم به گنج رسیدم! آخر ما دهه شصتی ها با سکه پنج تومانی خاطره ها داریم! برایمان در حد کرایه یک مسیر، کار راه انداز بود و علی رغم حجم کمش، مسافت زیادی رخت عابر پیاده گی را از تنمان بر میکند!
اما این قسمت مسیر خیلی برام خوش آیند بود! گذر از کنار چند گُل فروشی! البته هیجانش مال زمان برگشت بود؛ چون گلها در آن وقت بیرون بودند! آدم را به یاد عبور از کنار عطر فروشی های شهرداری میانداخت! گلهائی که هر روز در سبد ژست میگرفتند تا برای برخی عرض تبریک داشته باشند و برای برخی دیگر عرض تسلیت!
کاش گل فروش ها هم مانند عطر فروش ها برای تبلیغ کارشان شاخه گل میدادن به بقیه! خیلی جالب میشد!
صحنه ای که از یه خانم و آقای مُسن دیدم تمام تصوراتمو از تکیه زدن به همسر درهم کرد! چتری که آقا فقط بالا سر خودش گرفته بود و خانم...
موندم تو پنجاه شصت سال زندگی مشترکشون کی به کی تکیه کرده؟! ستون کی بوده؟!
اما بعد... شارژ مصرف شده ایرانسل! یکی دیگر از آن چیزهائی که کف خیابان به کرّات به چشم میخورد! برایم حکم ته سیگار بعضی انسانها را دارد! انگار پولی که بابت هر دو داده میشه یک جورهائی دود شده، راهی نیست آباد می شوند! دومی ریه و هوا را آلوده میکند، اولی زمین و سیگنالای مغز را!
دفتر مسافرتی! این از آن حسرت های بزرگ است که کمر دلم را بد خم کرده! آدمی که حق ورود به کرب و بلا را ندارد! آن هم به بهانه ناامنی! علی الظاهر حسین بن ولی- پدرم- اجازه خروج نمی دهد؛ اما فی الواقع این حسین بن علی است که اذن دخول نمی دهد!. . .
بغض سد راه نوشتنم شده! فعلا بدرود. . . 






داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
How long do you grow during puberty?
دوشنبه 30 مرداد 1396 10:54 ق.ظ
Hi there to every body, it's my first visit of this blog; this blog includes remarkable and actually
excellent information in favor of visitors.
http://margrettlosey.exteen.com/
یکشنبه 15 مرداد 1396 04:24 ب.ظ
Quality content is the secret to invite the people to pay a visit the
web page, that's what this web page is providing.
Can better posture make you taller?
شنبه 14 مرداد 1396 11:05 ب.ظ
It's very trouble-free to find out any matter on web as compared
to textbooks, as I found this article at this web page.
wilmamilanowski.hatenablog.com
جمعه 13 مرداد 1396 11:16 ق.ظ
Hello, just wanted to tell you, I liked this post. It was helpful.
Keep on posting!
How do you get Achilles tendonitis?
شنبه 7 مرداد 1396 07:15 ق.ظ
I am in fact grateful to the owner of this site
who has shared this wonderful piece of writing at at this time.
http://krystenahlstrom.jimdo.com/2015/06/26/hammer-toe-producing-ball-of-foot-pain
جمعه 6 مرداد 1396 07:24 ب.ظ
Heya i am for the first time here. I came across
this board and I to find It really useful & it helped
me out a lot. I'm hoping to offer something back and help others like you helped me.
testydress2157.jimdo.com
شنبه 31 تیر 1396 07:36 ب.ظ
What a data of un-ambiguity and preserveness of precious know-how
concerning unexpected feelings.
سه شنبه 4 آذر 1393 12:43 ق.ظ
انشاالله مسیر کربلا رو توصیف کنید
پاسخ سونیا سجادی : ان شاءالله
تا یار که را خواهد و میلش ب که باشد. .
یکشنبه 4 آبان 1393 05:17 ب.ظ
سلام
چقدر قشنگ بود این متن ...
لذت بردم!
یاحق
پاسخ سونیا سجادی : سلام
خواهش میکنم
balhayefotros
پنجشنبه 1 آبان 1393 08:44 ب.ظ
سلام به امام زاده صالح وبقعه آقاسیدنجفی تواین مسیراشاره نکردی که حال دلامونو خوب میکردقبل رسیدن به خونه
پاسخ سونیا سجادی : سلام دوست جونم
حالت چطوره, بهتری!
آره راست میگی; فرصت کردم ویرایشش میکنم ان شاءالله...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر