تبلیغات
آبای انزلی - داستان

آن کس که تو را شناخت جان را چه کند/ فرزند و عیال و خانمان را چه کند... یا مهدی(عجّل الله تعالی فرجه الشریف)...

داستان

نویسنده :سونیا سجادی
تاریخ:دوشنبه 5 اسفند 1392-12:10 ب.ظ



  ماجرای آشنایی من و فاطمه و یا به قول خودش "ماری" از نشستن کنار هم تو تاکسیای خطی شروع شد. صبح زود بود که مثل همیشه دَوُون دَوُون رفتم سمت درِ حیاط و بر حسَب عادت مادر گرامی که درِ ورودی رو همیشه چهار قفله میکنن دست انداختم تو کیف و کلّی منّت کلیدو کشیدم که "بیا جان مادرت تا همینجاشم کلّی دیرم شده".

  خلاصه با یکم دُوییدن تو کوچه- که عاری از آدمای سحرخیز بود- و قدمای گُنده گُنده رسیدم به تاکسیای خطی؛ درو باز کرده نکرده دیدم زیر پام یه صلیب طلائیه؛ لگدش کرده بودم!؛ رگ طلبگیم اومد بالا و گفت: وَر نداریا مکروهه! تو این چند صدم ثانیه، کلی بردار، ورندار بین خودمو خودم ردو بدل شد که آخر، دومّی پیروز میدون شد و بی کراهت، همچنان زندگی جریان پیدا کرد. جَلدی سوار ماشین شدم امّا مثل اینکه خدا میخواست بابت دیر رسیدن به کلاس، تنبیهم کنه و بگه: بی برنامه! مجبوری دقیقه نود حاضر شی؟! خُب یکم زودتر درآ!. راستش فقط یه نفر تو ماشین نشسته بود که اونم داشت با چشاش بهم تیکه میپروند که: "این چیه آخه سرت کردی! مگه اینجا قم و مشهده که تا نیم متر بالای چونه رو گرفتی؟!".

 ازون دختر سانتالای ناز نازی بود ... .

نشستم ...

نشستیم...

  بازم نشستیم... بعد هفت هشت دقیقه، ماشین با چنتا حاج خانمِ چادر چارقدی مُسِن، پُر شد و شدیم سه به یک!. وسط نشسته بودم؛ چسبیده به ماری. تو دلم گفتم الان تو ذهنش ضرب المثل مار و پونه رو میزنه!. یکم جابجا شد و دست انداخت تو کیفش؛ گویا میخواست پول دربیاره؛ گشتنش ادامه دار شد؛ از تو آینه یه ریزه نگاش کردم رنگِ پریدَش از پشت سُرخاب سفیدابش معلوم بود؛ انگار کیفشو جا گذاشته بود. دست انداخت تو جیبش؛ ظاهراً موجودی حساب جیبشم خالی بود! یهو هرچی غرور تو صورتش بود با غُرّش "اِی وااااایِش"  ریخت زمین و چشاش نمناکی شد. گفتم چیشده خانمم کیفتو گم کردی؟! یه نگاه بهم انداخت و با عصبانیّت گفت: آره.

  پُررو بازی درآوردم دست گذاشتم رو دستش گفتم یه زنگ بزن خونتون شاید خونه جاگذاشته باشی!. انگار از پیشنهادم بدش نیومده بود؛ فوری دست برد تو جیب مانتوشو یه سوراخ نسبتاً جون دار تو جیبش رؤیت شد- بد بیاری در حد المپیک! حتماً گوشیشم بفرما رو زمین شده- دست انداخت جیب اونوری؛ معلوم شد نه بابا هنوزم امیدی هست! موبایلشو درآورد؛ تند تند شماره گرفت و بعد چند ثانیه، سلام داده نداده گفت: مامان هنوز نرفتی؟! ببین کیف پولم رو میز گرده دم دره؟! از خنده روی لباش فهمیدم که اونم مثل خودم آلزایمر جوانی داره و کیفو تو خونه جا گذاشته!. بله اینجوری شد که با حساب کردن کرایَش نمک گیر ما شد و تا آخر مقصد، شدیم هم صحبت!.

  ایستگاه آخر موقع پیاده شدن خواستم خداحافظی کنم دیدم میگه شمارتو بده فردا یه جا ببینمت کرایه رو حساب کنم باهات. دیدم به تیپو قیافش صلوات نمیخوره بگم صلواتیه گفتم بذار به پای چند دقیقه رفاقت رفیق! زشته مگه چقدره!.

  ول کنِ قضیه نبود؛ سرآخر گفتم باشه میدم امّا نه برای کرایه؛ اگه کاری، سؤالی چیزی داشتی در خدمتم.

  دیدم مورد خوبیه برا پای منبر!!! حیفه از دست بدمش؛ یهو دیدی دو کلمه گفتیم به دلش نشست ماهم اون دنیا عاقبت بخیر شدیم! گفتم این آدرس ایمیلمه اگه دوس داشتی اَدَم کن؛ تو فیسبوک می بینمت رفیق!؛ بنده خدا سایز چشاش کلّی بزرگ شده بود! انگاری مجرم منکراتی روبروش واستاده بود... اینم حتماً فکر میکرد موقع خواب چادر سرمونه و فیسبوک و اینجور چیزا برامون استغفرالله داره!.

  گذشت... تازه با سر زدن به کامنتش بود که فهمیدم ازون اسلام گریخته هاست، از صلیبای کوچیک و بزرگ کنار عکساش میشد فهمید که رفته تو چنگال کی!.

  نخواستم اول کاری حاجاقا بازی درآرم برم بالا منبر؛ چند هفته ای پیامای روشنفکرانه با مضمون محبت و ... براش فرستادم؛ از همونایی که قشنگترشو پیامبر خودمون فرمودن امّا چه میشه کرد که ذهن بعضی بچه مسلمونا مسموم ماهواره شده و کوروش و داریوش در نظرشون کبیره! دیگه نمی دونن که همین خشایارشا بود که 15 تا قوم ایرانی رو فدای زن یهودیش "اِستِر" کرد!.

  یه هفته ای گذشت... ازش که سوال کردم طفره رفت؛ انگار یه جورایی هنوز غیرت مسلمونی تو رگ و پِیِش جاری بود.

«-گفتم مسیحی زاده ای ماری؟!

-چطور مگه؟!

- هیچی همینجوری؛ فقط خواستم بیشتر باهم آشناشیم؛ اگه دوس نداری نگو!

-نه! خُب هرکسی تو انتخاب دینش آزاده؛ خود خدا گفته لا کراهتی در دین! من چن ماهی میشه مسیحی شدم، مسیحیت دین محبته؛ برخلاف اسلام که تو قرآنش پُر جنگ و کشت و کشتار و سنگسارو ... است. بیشترِ حاج خانمایی که میشناسم اهل غیبت و پشت سرهم حرف زدنن... مَرداشم که با چِشم، درسته آدم میخورن... من ازین چیزا بدم میاد!؛ اینا هم نماز میخونن هم هرکاری که دلشون میخواد میکنن اسم خودشونم میذارن حاجی! حالم از همشون بد میشه!.

- اوّلاً "لا اکراه فی الدین! نه کراهت" درثانی، فکر نمیکنی یکم داری بی انصافی میکنی؟! همشون؟! یعنی بین مسلمونا یه آدم خوبم پیدا نمیشه منصف؟!

-اگه دیدی سلام منو برسون!

- باشه علیک سلام!

-خوبه! اعتماد به نفست بالاست! خودتو یکم تحویل بگیر! منظورم تو نبودی هدی! در کل دارم میگم! ازین خونواده خودم بگیر تا فامیل و در و همسایه.»

  تازه فهمیدم که مشکل اصلی خونوادشه؛ پدری بداخلاق که پادریِ خونه، همیشه یازده شب به او خوش آمد میگفت، مادری کارمند بدون داشتن وقت برای خاروندن سرش، تا چه برسه به نوازش سر فرزند یکی یه دونش!؛ اون تنها فرزند خونواده بود؛ ظاهراً هیچ آقا بالاسری تو زندگی نداشت؛ هر کاری میخواست میکرد؛ هرجا میخواست میرفت... خیلی چیزا رو تجربه کرده بود... خیلی چیزا!؛ امّا ازونایی نبود که هیچ "نبایدی" تو زندگیش وجود نداشته باشه؛ عفت و پاکی دامن، هنوز ریشه های حیا رو تو این دخت ایرانی میرسوند و  نشون میداد که فاطمه بودنشو هنوز کامل از دست نداده!؛ جست و گریخته از حرفاش فهمیدم که اسلام هنوز به شبه جزیره خونه شون نتونسته وارد بشه! حتّی در حدّ یه مُهر برا مهمونای نمازخون!.

  یه طرف زندگیش وصل میشد به فرزین همشاگردی دانشگاش؛ شاگرد اوّل کلاس که چند سالی از غسل تعمیدش میگذشت! اونم مسیحی شده بود.

  باهم در ارتباط بودن... به واسطه فرزین، تو گردنیه زنجیرش تبدیل شده بود به صلیب!.

  با هم خیلی بحث میکردیم، من نماینده اسلام، اونا طرفدار مسیح!؛ مسیحی که نه به حجاب کار داشت نه روابط نامشروع و ... !.

  فرزین بزرگترین مغالطه گر جوانی بود که تو عمرم دیده بودم! واقعاً آدم سرسخت و اعصاب خورد کنی بود؛ ازون لجوجای مغرض!؛ خونوادگی مسیحی شده بودن؛ پدر، مادر، خواهر، داماد و ... .

  لجباز بودن؛ هر دوشون... البتّه هنوز میشد رو پیامبر درونی ماری حساب کرد؛ از سکوتاش بعد فرستادن تناقضات کتاب مقدّس میشد اینو فهمید. کم کَمَک دلش داشت نرم میشد؛ ضربه آخر رو خود فرزین زده بود؛ اینبار عدو سبب خیر شده بود! بهش پیشنهاد بیشرمانه ای برای برقراری رابطه داده بود!.

  وقتی ماری بهم گفت زیاد تعجب نکردم؛ رابطه نامشروع، خونه آخر این نوع رفاقتاس! بعد از کمی دلداری از فرصت استفاده کردم و محبت و زندگی پاکی رو که فرزین، شعار و پرچمش کرده بود زیر سوال بردم؛ مثل اینکه پَر روح القدس اینبارم کارساز نبوده! بی مقدمه ذهنم رفت به سمت کشیشایی که ناقوس رسوائیشون گوش عالمو کر کرده! بهش گفتم: "اینه ارزشی که همشاگردی سالوادورت از احترام به حقوق زنان میگفت و اسلام و مسلمونا رو بخاطرش میکوبید!"... دخترک بینوا بدجور ضربه خورده بود.

  یک بار 6صبح بهم پیام داد که " هدی بیداری؟! خواب عجیبی دیدم! عیسی مسیح رو دیدم که داشت کتاب انجیل رو بهم میداد؛ تعبیرش چی میتونه باشه؟! "

نمی دونم اون لحظه این تعبیر از کجا به ذهنم رسید! بهش گفتم:

 "عزیزم! تناقضات کتاب مقدّس رو که خودتم دیدی و به تحریفش اعتراف کردی؛ طبق عقاید بزرگان دینمون، انجیل واقعی دست حضرت حجت بن الحسنه؛ حضرت مسیح داشتن تو رو به سمت ایشون سوق میدادن؛ پیامشون این بود که تو رو متوجه امام زمانت بکنن؛ قبلنم بهت گفتم جناب عیسی مسیح از نظر ما مسلمونا مقام والائی دارن و یکی از یارای واقعی حضرت تو دوران ظهورن؛ مسیحی ها با دیدن ایشون کنار امام زمان به حقانیت حضرت صاحب پی میبرن و راحت تر به ایشون ایمان میارن؛ بهت تبریک میگم ماری! مثل اینکه مسیحی که کنار حضرت حجته نگرانته؛ هر کس مسیح رو انکار کنه در هر دو دنیا از زیانکارترین هاست و بدون که اونها راه رو گم کردن و به بیراهه میرن و همینطور کسانی که با مسیح معامله خدایی میکنن."

  خوشبختانه رابطه ماری با فرزین کم رنگ شده بود امّا بحث های کلامی ما همچنان ادامه داشت! اغلب، انتهای گفتگو  میرسید به این جمله که:

"مسیح تنها ناجی و فدیه گناهان بشره".

  ما هر سه ناجی داشتیم؛ ناجی فرزین مسیح، ناجی من حجت بن الحسن(عجل الله تعالی فرجه الشریف) و ماری که این وسط هنوز تکلیفش با خودش روشن نبود؛ انگار خجالت می کشید اسم آقارو به زبون بیاره... .

فرزین به هدی:

سلام دوست عزیز.

 عیسی مسیح درطول 33 سال زندگی روی زمین یک انسان بود مثل من و شما و یکی از دلایل آمدنش نشان دادن یک الگوی مورد پسند خداوند برای ما بود. در کتاب مقدس میخونیم که او حتی اطاعت کامل رو در خلال رنجها و سختیها آموخت و تمام اینها برای اینه که نشون بده که میشه اون انسانی بود که خداوند می پسنده. یکی از القاب عیسی مسیح آدم دومه. آدم اول وسوسه شد و افتاد و تمام نسلش رو با خودش از خداوند دور کرد اما آدم دوم وسوسه شد و نیفتاد و هرکس به او ایمان بیاره از نسل روحانی او خلقتی جدید میشه و او هم میتونه شبیه مسیح بشه. خواهر خوبم خدا برکتت بده.

هدی به فرزین؛

سلام، وقت بخیر
پس من و شما در این قسمت مشترکیم که مسیح آدم هست
ولی شما یک اضافه ای هم میگید که او به علاوه خدا هم هست
برای این قسمت چه دلیلی میشه ارایه داد؟!
من دارم تمام مواردی رو که میشه به عنوان خدا بودن مسیح استناد کرد رو بررسی میکنم
و فعلا که تا اینجا چیزی پیدا نکردم
و در پست های بعدی تمام استناد ها رو بررسی می کنم
با سپاس

 

فرزین به هدی؛

اگه دنبال دلیل می گردی کتاب مقدس پر از دلیله؛ مسیح میذاشت که پرستش بشه و از طرفی پر واضحه که عبادت مخصوص خداست پس معلوم میشه که مسیح خداست که این اجازه رو به دیگران میداد، استنادم به کتاب مقدسمونه؛ همونطور که قرآن برای شما مقدسه و محل استناد، ماهم همینطور.

هم عهد قدیم و هم عهد جدید بر این نكته تأكید دارند كه عبادت فقط مخصوص خداست. تو عهد جدید هم مسیح، بقیه رو از این كه او رو عبادت كنند منع نمی‌كرد؛ بلكه عبادت دیگران رو مثل حقی برای خودش قبول میکرد. پس اگه مسیح انسان بود، قبل از این كه بهش سجده کنن، گمراه‌ترین موجود روی زمین می‌شد. ببین تو انجیل متّی 33:14 نوشته:

1- مسیح پابرهنه و در میان یك گردباد توفنده بر روی آب راه می‌رود و به پطرس دستور می‌دهد با او همراه شود. متی آورده است:

و چون به كشتی سوار شدند باد ساكن گردید پس اهل كشتی آمده روی بر زمین نهاده  گفتند فی‏الحقیقة تو پسر

خدا هستی.     حالا قانع شدی دوست عزیز؟!

هدی به فرزین؛

دوست عزیز! من اونقدرام با کتاب مقدس شما بیگانه نیستم! خود عیسی  مسیح به شاگرداش میگفت برای خدا عبادت کنید نه من!! فصل 6 متی رو باز کن؛ آیه 5-13 اینو نوشته:

مسیح به شاگردانش کیفیت نماز رو یاد داد و گفت :

اما تو وقتی که خواستی نماز بخوانی در اتاقت برو و در را بر روی خود ببند و برای پدر مخفی ات نماز بخوان و پدر تو که تو را در خفا میبیند به تو پاداش می دهد ..... شما هم مثل این نماز بخوانید : پدر ما که در آسمانهائی.

همینطور مسیح روزه رو هم آموزش داد و به اونها گفت :

هنگامی که روزه می گیرید چهرهایتان را مثل ریاکاران عبوس نگردانید آنهائی که صورتهایشان را مکدر می نمایند تا به مردم بنمایانند که روزه اند براستی به شما می گویم که اینها به جزایشان می رسند اما تو وقتی خواستی روزه بگیری صورتت را بشور و سرت را عطر بزن تا برای مردم روزه دار جلوه ننمائی بلکه برای پدرت که مخفی است روزه بدار و پدرت که تو را میبیند پاداش تو را میدهد.
( متی 6 : 16 – 18 )

پس اگه مسیح عبادت دیگران رو در حقّ خودش قبول میکرد به مردم یاد میداد که برای اون نماز و روزه بگیرند نه برای پدری که در آسمانهاست! .

آیا با این وجود باز میشه گفت که مابقی در مقابل مسیح به عنوان خدا کرنش و عبادت میکردن؟

ادامه دارد...


 

 


 

 

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
foot problems
یکشنبه 26 شهریور 1396 04:45 ب.ظ
I don't even know how I ended up here, but I thought this post was great.

I do not know who you are but definitely you're going to a famous blogger
if you are not already ;) Cheers!
How do you get Achilles tendonitis?
جمعه 17 شهریور 1396 11:13 ق.ظ
Your method of explaining all in this post is really fastidious,
all be capable of effortlessly be aware of it, Thanks a lot.
http://babaradelreal.hatenablog.com/archive/2015/08/27
چهارشنبه 18 مرداد 1396 11:40 ق.ظ
It's impressive that you are getting ideas from this piece of writing
as well as from our dialogue made at this place.
BHW
چهارشنبه 30 فروردین 1396 03:25 ب.ظ
Highly energetic blog, I liked that bit. Will there be a part 2?
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر